ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

147

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

را مىدانستند . عبد اللّه با لشكر خود تن بفرار داد و اغلب اتباع او كشته شدند . يكى از سپاهيان عبد اللّه رباح نام داشت بر اكراد حمله كرد و صف آنها را شكست و از پشت سر بر آنها حمله كرد زد و كشت و آنها را پراكنده و مغلوب نمود توانست اتباع خود را نجات دهد ولى بعد بر عده مهاجمين كرد افزوده شد و او را محاصره كردند ناگزير سواره خود را از بالاى كوه انداخت زير كوه رود بود و آسيبى به او نرسيد اسب را آب برد و رباح نجات يافت . جعفر دو مرد عرب را اسير كرد يكى اسماعيل و ديگرى اسحاق بن انس بود نه كه او عم عبد اللّه بن سيد بن انس بود . اسحاق خود داماد جعفر بود . اسماعيل گمان برد كه جعفر او را خواهد كشت ولى اسحاق را كه داماد خود جعفر بود نخواهد كشت . اسماعيل باسحاق گفت : اى اسحاق من به تو وصيت مىكنم كه بعد از قتل من از فرزندانم نگهدارى كنى . اسحاق به او گفت : آيا تو گمان مىكنى كه كشته شوى و من بعد از تو زنده بمانم ؟ سپس بجعفر رو كرد و گفت من از تو خواهش مىكنم كه اول مرا بكش تا من دلخوش باشم و قتل دوست خود را نبينم ولى جعفر اول اسحاق ( دامادش ) را كشت و بعد اسماعيل را . چون معتصم خبر اين واقعه را شنيد ايتاخ را براى جنگ جعفر فرستاد و آماده شد و در سنه دويست و بيست و پنج براى جنگ جعفر لشكر كشيد . اول بموصل رفت و از آنجا كوه داسن را قصد كرد . از محل « سوق الاحد » ( بازار يكشنبه ) گذشت . جعفر بمقابله او شتاب كرد جنگ واقع و جعفر كشته شد . اتباع او هم گريختند و فتنه پايان يافت كه مردم از شر او آسوده شدند . گفته شد جعفر ( چون مغلوب شد ) زهر نوشيد و خود را مسموم كرد و مرد . ايغاخ هم اكراد را قتل عام كرد و تمام اموال آنها را بيغما برد و عده بسيارى